اگر سهم من از این همه ستاره
سوسوی غریبی است
غمی نیست !
همین انتظار رسیدن شب، برایم کافی است
ياد بود
"در من هراس نیست ز سردی و تیرگی
من از سپیدههای دروغین مشوشم "
گفت شیفته باران شو ،
وقتی بیتابی ، می بارد و خیست میکند
شیفته باران که شدم ، باران بارید اما
هرگز خیسم نکرد
شاید هنوز تا سپیدهدمان شیفتگی راستین هزار فرسنگ فاصله است
گفت دلداده مهتاب باش ،
شبان گم شده اضطراب در کوچههای تاریکت را ،
روشن و پیدا میکند
دلداده مهتاب که شدم ، شبهای تاریکم عادت کرد به خلوت راههای بی چراغ و
هرگز پیدا نشد
شاید هنوز تا سپیدهدمان دلدادگی راستین هزار فرسنگ فاصله است
گفت دلت خوش باشد به ستارههای روشنی که
میکشاندت تا اهتزاز وارستگی
دلخوش ستاره که شدم ، دور شد در آشوب پریشانی آسمان
شاید هنوز تا سپیدهدمان دلخوشی جاویدان هزار فرسنگ فاصله است
گفت بیتاب خورشید شو ،
گرمت میکند میان انجماد یاس و پوچی
بیتاب آفتاب که شدم ، سوزاند چشمانم را و
از نور گریزانم کرد
شاید هنوز تا سپیدهدمان بیتابی راستین هزار فرسنگ فاصله است
گفت آسوده بخواب به انتظار دیدن رویای شبنم و گلبرگ
منتظر خواب که شدم بیگانه شد خواب، با چشمان خستهام
شاید هنوز تا سپیدهدمان آسودگی هزار فرسنگ فاصله است
اما تو ای سپیده صبح
به هنگامه میلادم دستی برآور
بگذار نامم مشوش هراس از پیروزی تاریکی نباشد
به هنگامه آغازم دستی برآور
بگذار نه شیفته باران باشم ، نه مهتاب ، نه ابر ، نه شب و نه ستاره
به هنگامه آمدنم دستی برآور
بگذار طلوع دروغین شب بیچاره ای نباشم ، در انتظار نافرجام روشنی
خدا را
به هنگامه میلادم دستی برآور
بگذار فاصله بیهوده ای نماند تا سپیده دمان بیادعای سترگ
آی با توام ای سپیده راستین صبح
تاریکی دیگر بس است
تو گذشتی .. شب و روز گذشت
بی تو چندین نفس آمد و رفت این گران جانِ پریشانِ پشیمان را ؟
کودکی بودم وقتی که تو رفتی .. اینک مردی است ز اندوه تو سرشار هنوز
شرمساری که به پنهانی چندی است به درد در دل خویش گریست
نشد از گریه سبک بال هنوز آن سیه دستِ سیه داس سیه دل
که تو را چون گلی با ریشه از میان دل من کند و ربود ..
نیمی از روح مرا با خود برد
نشد این خاک بهم ریخته هموار هنوز
ساقه ای بودم پیچیده بر آن قامت مهر .. ناتوان، نازک، ترد
تند بادی برخواست
تکیه گاهم افتاد ..
برگهایم پژمرد ..
بی تو آن هستی غمگین دیگر به چه کارم آمد یا به چه دردم خورد
روزها طی شد از تنهایی مالامال .. شب همه غربت و تاریکی و غم بود و خیال
همه شب چهره لرزان تو بود که از فراسوی سپهر گرم می آمد .. در آینه ی اشک فرود
نقش روی تو در این چشمه پدیدار هنوز ..
تو گذشتی شب و روز گذشت
آن زمان ها به امیدی که تو برخواهی گشت پای هر پنجره مات می نشتم به تماشا //تنها//
گاه بر پرده ی ابر، گاه بر روزن ماه، دور تا دورترین جاده می رفت نگاه، باز می گشتم تنها ..
هیهات ..
چشمها دوخته ام بر در و دیوار هنوز
بی تو چندین نفس آمد و رفت مرغ تنها .. خسته .. خون آلود؟ 
که به دنبال تو پر پر می زد و سپس می افتاد .. در قفس می فرسود
ناله ها می کند این مرغ گرفتار هنوز .. رنگ خون بر دم شمشیر قضا می بیند
بوی خاک از قدم تند زمان می شنوم
شوغ دیدار توام هست چه باک
به نشیب آمدن روز فراز
به تو نزدیکترم می دانم
یک دو روزی دیگر از همین شاخه ی لرزان حیات پر کشان سوی تو می آیم
دوستت دارم .. بسیار هنوز